وبلاگ رسمی مهدی ایزدخواه
 
آموزش زبان انگلیسی - روانشناسی آبادان و خرمشهر

statistics

Begin MeLoDiC.blogfa.com -->
MeLoDiC

مبلغ به ریال :

نام و نام خانوادگی:

ایمیل:


My name is Jane Eyre and my story begins when I was 10.I was living with my aunt،Mrs Reed،because my Mom and Dad were both dead.Mrs Reed was reach.her house was large and beautiful،but I was not happy there.Mrs Reed had three children،Elisa،John and Georgiana.My cousins were older than I.They never wanted to play with me and they were often unkind.I was afraid of them.
I was most afraid of my cousin John.He enjoyed frightening me and making me feel unhappy.One afternoon،I hid from him in a small room.I had a book with a lot of pictures in it and I felt quite happy.John and his sisters were with their mother.
but the john decided to look for me.
where is Jane Eyre?Jane!Jane!com out.he could not find me at first.he was not quick or clever.But then Eliza ،who was clever found my hiding place.Here she is.she she shouted.I had to come out.And John was waiting for me.
what do you want?I asked him.
I want you to com here.john said.
I went and stood in front of him.He looked at me for a long time and then suddenly he hit me.now go and stand near the door.he said.
I was very frightened.I knew that John wanted to hurt me.I went and stood near the door.then John picked up a large،heavy book and threw it straight at me.The book hit me on the head and I fell.
You cruel boy! I shouted.
You always want to hurt me.look!I touched my head.There was blood on it.
John became angrier.He ran across the room and started to hit me again and again.
I was hurt and afraid so I hit him back.
Mrs Reed heard the noise and hurried in to the room.she was very very angry.She did not seem to notice the blood on my head.
Jane  Eyre.you a bad girl she shouted.why are you hitting your poor cousin?take her away.take her to the red room the red room was dark and cold.I was very frightened .nobody ever went into the red room at night.I cried for help but nobody came.
but nobody came to open the door.I cried for a long time and then everything suddenly went black.I remember nothing after that.when at  last I woke up I was in my bed.My head was hurting.the doctor was there.what happened.I asked him.
You are ill Jane.the doctor answered.tell me Jane.Are you unhappy here with your aunt and your cousins?
yes I am.I am very unhappy.
I see.would you like to go away to school?he asked.
oh yes i think so.I told him.The doctor looked at me again and then he left the room.He talked to Mrs Reed for a long time.they decided to send me away ti school.
so not long afterwards I felt my aunt home to go to  school.Mrs Reed and my cousins were pleased when I went away.I was not really sad to leave.perhaps I will be happy at school.I thought.perhaps I will have some friends there.

اسم من ،جین ایره، و داستان من از زمانی شروع شد که من فقط ده سالم بود.من با خالم خانم،ریید،زندگی میکردم چون پدر ومادرم هردو از دنیا رفته بودند.خانم ریید ثروتمند بود و خونه اون بزرگ و زیبا بود اما من اونجا شاد نبودم.خانم ریید سه فرزند داشت به نام های الیزا،جان و جورجینا.اونها از من بزرگتر بودنداونها هیچ وقت نمیخواستند با من بازی کنند و با من نامهربان بودند و من هم از اونها خیلی میترسیدم.من بیشتر از همه از جان میترسیدم.اون از اذیت کردن من لذت میبرد و منرو ناراحت میکرد.یکروز بعد از ظهر من از دست جان تو یه اتاق کوچک پنهان شده بودم.من یه کتاب با عکسهای زیادی داشتم و من تقریبا احساس خوشایندی داشتم.جان و خواهر هایش با مادرشان بودند.اما جان تصمیم به گشتن به دنبال منو داشت.
جین ایر کجاست؟فریاد زد:جین!جین.بیا بیرون.اولش نتونست منو پیدا کنه اون زیاد زیرک و با هوش نبود اما الیزا که باهوش بود مکان مخفی منو پیدا کرد.
ــ اون اینجاس.
من مجبور بودم که بیام بیرون و جان منتظر من بود.
پرسیدم :چی می خوای؟
ــ می خوام که بیای اینجا.
من رفتم و مقابلش ایستادم .برای مدت زیادی نگاهم کرد و ناگهان یکباره منو زد:
ــ حالا برو و نزدیک در بایست.
من خیلی ترسیده بودمومیدونستم که جان میخواد منو بزنه.رفتمو نزدیک در ایستادم بعد جان یک کتاب بزرگ و سنگین به دست گرفتو اونو به سمت من پرتاپ کرد،کتاب به من خوردو من افتادم فریاد زدم:
ــ تو یه پسر بی رحمی.تو همیشه منو میزنی.ببین...
سرمو لمس کردمو سرم خونی بود.
جان عصبانی تر شد.عرض اتاق رو طی کرد و شروع کرد به زدن من.دوباره و دوباره.من صدمه دیده بودمو ترسیده بودم به همین دلیل من هم اونو زدم.خانم ریید صداهارو شنید و با عجله به اتاق امد.اون خیلی خیلی عصبانی بود.به خون روی سر من توجهی نکرد.
فریاد زد:تو دختر بدی هستی جین ایر.چرا پسر خاله ی بیچاره تو زدی؟بیرونش کنید.بندازیدش تو اتاق قرمز و در اتاقو بروش قفل کنید.اتاق قرمز سرد و تاریک بود.من خیلی ترسیده بودم.هیچ کس تا به حال شبانه به اون اتاق نرفته بود.
صدازدم:کمک!کمک!منو اینجا تنها نذارید.اما هیچ کس درو باذ نکرد.برای مدت زمان طولانی گریه کردم و ناگهان همه چیز جلوی چشمم تیره شد.من بعد از اون چیزی به یاد نمیارم.
سرانجام که بیدار شدم.خودمو تو تختم دیدم.سر من صدمه دیده بود.دکتر اونجا بود.
از دکتر پرسیدم:چه اتفاقی افتاده؟
ــ جین تو مریضی.ایا تو از اینجا بودن با خاله و بچه هاش ناراحتی؟
ــ بله. من اصلا خوشحال نیستم.
ــ فهمیدم.می خوای به یه مدرسه ی دور بری؟
ــ بله اینطور فکر میکنم.
دکتردوباره به من نگاه کرد.
دکتر با خانم ریید برای مدت طولانی صحبت کرد.اونها تصمیم گرفتند که منرو به مدرسه بفرستند.مدت کوتاهی بعد از اون من خونه ی خالمو به قصد مدرسه ترک کردم.خانم ریید و بچه هاش خیلی خوشحال بودند وقتی که من از اونجا رفتم.من هم از اینکه اونجارو ترک میکردم ناراحت نبودم:شاید من اونجا خوشحال شدم.شاید دوستای زیادی پیدا کردم.
 
گرد آورنده : ثنا خانم
 

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 توسط مهدی
تصور کن
Imagine

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
Imagine! Even if it is hard to imagine

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
A world where each person is truly fortunate

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
Imagine a world where money race, and power have no place

جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیست
A world where riot police is not the answer to the calls for unity


نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیزاره

A world where no child will leave his legs on land mines

همه آزاد آزادن
Everybody free, totally free

همه بی درد بی دردن
No one in pain, no pain

تو روزنامه نمی خونی
You wouldn't read in newspapers that

نهنگا خودکشی کردن
Such and such person committed suicide

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
Imagine a world with no hatred, no gunpowder

بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
No cruelty of arrogant, no fear, no coffin

جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
Imagine a world filled with smile and freedom

 لبات  از گل و بوسه پر از تکرار آبادی 

 Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
Imagine! Even if it is a crime to imagine so

اگه با بردن اسمش گلو پر میشه از سرمه
Even if you'd lay down your life on this

تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه س
Imagine a world where prison does not exist in reality

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس
Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty

کسی آقای عالم نیست
A world where nobody is ‘The Boss' of the world

برابر با همن مردم
People are all equal

دیگه سهم هر انسانه
Then each person will have an equal share in

تن هر دونه گندم
Each single seed of wheat

بدون مرز و محدوده
No border, no boundaries

وطن یعنی همه دنیا
Motherland would mean the entire world

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
Imagine you could be the interpretation of this dream

 


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 توسط مهدی

We won't see each other again

ديگه همديگرو نميبينيم

I hate you all

از همتون متنفرم

what's my sin

من چه گناهي کردم؟

It's not clear yet

هنوز معلوم نيست

Why didn't you come out

چرا بيرون نيومدي؟

We should be sure

بايد مطمئن بشيم

Dinner is ready

شام حاضره

What was the problem

مشکل چي بود؟

You can't deceive me

نميتوني منو فريب بدي

How are you kid

چطوري بچه؟

Dad only listens to you

بابافقط به حرف تو گوش ميده

What's the story

جريان چيه؟

Lower your voice

صداتو بيار پايين

There's no other option

چاره ي ديگري نداريم

We were forced

مجبورشديم

But i feel sad for you

امادلم برات مي سوزه

What have you got to say

چي داري بگي؟

You said the right thing

خوب چيزي گفتي

Don't lie to me

به من دروغ نگو


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 توسط مهدی

happy eid ul fitr

  May Allah accept your good deeds; Forgive your transgressions


خداوند کردارهای نیک ما را قبول کتد و گناهان ما را ببخشد

عید فطر مبارک


سلام دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه  در این چند روز که وقت آزادی داشتم تونستم

مطالب زیادی را برای شما درج کنم متاسفانه بعد از عید این وقت را ندارم که در خدمتم

شما باشم اما تا جایی که امکانش هست در وبلاگم مطالب جدیدی خواهم گذاشت

همیشه پیروز باشید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 توسط مهدی
مکالمه اول


Hello sir, welcome to the French Garden Restaurant.

سلام آقا.به رستوران French Garden خوش آمدید

Thank you

متشکرم

Right this way. Please have a seat. Your waitress will be with you in a moment.

از این طرف. لطفا بنشینید. پیشخدمتتان بزودی با(در برابر-مقابل) شما خواهد بود

Hello sir, would you like to order now?

سلام آقا. دوست دارید الان سفارش بدهید؟

Yes please.

بله .لطفا

What would you like to drink?

چی دوست دارید بنوشید؟

What do you have?

شما چی دارید؟

We have barleywater,beer, water, wine, , juice, and Coke.

ما ماشعیر،آبجو، آب، شراب،آب میوه و نوشابه داریم.

I'll have a bottle of water

یک بطری آب میخواهم بنوشم

What would you like to eat?

چی دوست دارید بخورید؟

I'll have a tuna fish sandwich and a bowl of vegetable soup.

یک ساندویچ تن ماهی و یک کاسه سوپ سبزیجات میخواهم بخورم.


----------------------------------------------------------------------------------------------------

مکالمه دوم

A: What’s for dinner?

برای شام چی داریم؟

B: I’m not sure.

من مردد هستم

A: How about a pizza?

پیتزا چطور است؟

B: You had pizza for lunch.

شما برای ناهار پیتزا خوردید.

A: But I love pizza.

اما من پیتزا دوست دارم

B: Everybody loves pizza.

همه پیتزا دوست دارند

A: So why can’t I have pizza for dinner?

پس چرا نمی توانم پیتزا برای شام بخورم؟

B: Because you need variety.

زیرا به تنوع احتیاج داری.

A: What’s “variety?

تنوع چی هست؟

B: Different things—not the same thing all the time.

چیزهای متفاوت-نه چیزهای مشابه برای همیشه.

A: You mean, like a pepperoni pizza instead of a cheese pizza?

منظورت مثلأ پیتزای فلفلی به جای پیتزای پنیر است؟

B: No, I mean a salad instead of a pizza.

نه منظورم سالاد است به جای پیتزا.

------------------------------------------------------------------------------------

مکالمه سوم


: Mom, I’m hungry.

مادر من گرسنه هستم.

B: Look in the fridge.

داخل یخچال را نگاه کن.

A: I’m looking. There’s nothing to eat.

من دارم نگاه می کنم.هیچ چیز برای خوردن نیست.

B: Are you sure?

مطمئن هستی؟

A: It’s almost empty.

آن تقریبأ خالی است.

B: I went to the market yesterday.

من دیروز به بازار رفتم.

A: I don’t see anything.

من چیزی نمی بینم.

B: I bought lots of oranges and apples.

مقدار زیادی سیب و پرتقال خریدم.

A: I don’t want fruit. I want something tasty.

من میوه نمی خواهم.من یک چیز خوش مزه می خواهم.

B: Eat the fruit. It’s good for you.

میوه بخور.آن برایت خوب است.

A: Next time you go to the market, let me go with you.

دفعه بعد که به بازار می روی،اجازه بدید من هم با شما بیایم.

B: No, thank you. All you want to eat are hot dogs and candy bars.

نه متشکرم.همه چیزی که شما می خواهید بخورید هات داگ و آبنبات است.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 توسط مهدی

The green steps of your heart in front of my eyes show me the horizon full of light and hope. I'm happy as much as this greenness. You're undying as much as this greenness. Days are short. Time is not same to us. Nights are long when we're away from each other. I think about you in my thought set and that time the time steps on the green steps of your heart. I think about the sunny short times of future. And I see a lot of green steps. Much greens in plain of being together

پله های سبز قلب تو در برابر دیدگانم افق سراسر نور و امید را نشانم می دهند. من تا بی نهایت این سرسبزی شادمانم. تو تا آخر این سرسبزی پایداری. روزها کوتاه اند. زمان حد و اندازه ما نیست. شب ها بلند می شوند وقتی از هم دوریم. در بستر اندیشه ام با تو اندیشه می کنم و زمان تازه قدم بر پله های سبز قلب تو می گذارد. به زمان های کوتاه آفتابی آینده می اندیشم. و یک عالمه پله سبز می بینم. سبزِ سبز در سبزه زار با هم بودن.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 توسط مهدی
road of life is not meant to be straight and smooth

or we might get sleepy

bumps and puddles are blessings

جاده زندگی نباید صاف و مستقیم باشد خوابمان می گیرد

دست اندازها نعمتند !!!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1392 توسط مهدی
My god help me so that :

Know to ur light of kindness and with that can extend my soul


الهی مرا یاری کن تا نور رحمت تو را بشناسم و با آن روح خود را بزرگ کنم.


My god help me so that :


Gain to realization power for seeing evils and goods and move in


The perfection way.


الهی مرا یاری کن تا قدرت تشخیص را برای دیدن خوبی ها و بدی ها کسب کنم


و در مسیر تکامل گام بردارم .


My god help me so that :


Learn to new knowledges and transfer to others


الهی مرا یاری کن تا دانش های جدید را یاد بگیرم و آنها را به دیگران منتقل کنم.



My god help me so that :


Increase to my patience power and explore to unknowns world


الهی مرا یاری کن تا قدرت صبرم را افزایش دهم و ناشناخته های نظام هستی را


جستجو کنم.


My god help me so that :


Overcome to life crisises and give happy life for every body


الهی مرا یاری کن تا بر بحران های زندگی غلبه کنم و به هرکسی زندگی شادی


عطا کن.


My god I am thankful for all gifts that u have given me.

الهی برای تمامی موهبت های که به من دادی از تو متشکرم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

golden way     مسیر طلایی



change your self with love to god and serve to people because you are

best creature in the world

خود را تغییر بده با عشق به خدا و خدمت به مردم زیرا تو بهترین مخلوق هستی



change yourself with kindness and love to people because you are just

creature that has option

خود را تغییر بده با مهربانی و محبت به مردم زیرا تو تنها موجودی هستی


که اختیار داری



change yourself with getting new knowledge and science because

the world need to you

خود را تغییر بده با کسب علم و دانش های جدید زیرا جهان به تو نیاز دارد



change yourself with inception a new experience because you are

great explorer

خود را تغییر بده با شروع یک تجربه جدید زیرا تو یک کاوشگر بزرگی هستی



change yourself with separation of evil souls because you belong to

pure soul

خود را تغییر بده با جدایی از ارواح پلید زیرا که تو به یک روح پاک تعلق داری



change yourself because the change wait for you

خود را تغییر بده زیرا که تغییر منتظر تو است




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1392 توسط مهدی

my childhood was the time when i was innocent

when the world seemed to be fair

when my universe was around my toys

my childhood was the time when i lived in dreams

when everyone was selfless

when everyone appeared to be a friend

my childhood was the time when my life was full of colours

when sorrows never knocked my door

when smile was gift presented to everyone

my childhood was the time when love was pure

when there were no obligations

when tenderness prevailed

my childhood was the time which is long gone

tears flow from my eyes when i go back in my childhood

my childhood will never come back but

the child in me will never go


دوران کودکی من



بچگی من زمانی بود که من هیچ گناهی نداشتم

هنگامی که به نظر میرسید جهان عادلانه باشد

زمانی که جهان من اسباب بازی هایم بودند

دوران کودکیم زمانی بود که من در رویا زندگی میکردم

هنگامی که همه فداکار بودند

زمانی که همه به نظر یک دوست بودند

دوران کودکیم زمانی بود که زندگیم پر از رنگ بود

زمانی که غم هیچ گاه در خانه ام را نمیزد

وقتی که لبخند ارمغانی برای همه بود

کودکیم زمانی بود که عشق خالص بود

زمانی که هیچ تعهدی نداشتم

زمانی که من لطیف و حساس بودم

کودکیم زمانی است که از دستش داده ام

زمانی که به کودکیم می اندیشم چشمانم پر از اشک میشود.

...آن زمان دیگر برنمیگردد اما کودک درون من هرگز ناپدید نمی شود




ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دهم مرداد 1392 توسط مهدی

North

Where icicles hung the blossoms swing

but in my heart there is no spring

You were my spring my summer too

It's always winter without you

the flocks head north and the lilacs bloom

At night they scent my moonlit room

You were my spring my summer too

I'm going north to look for you

Like a widblown bird my heart goes forth,

sent by the spring to the shinig north

you are my spring , my summer too,

and I won't rest till find you

شمال

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ،  تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1392 توسط مهدی
Aghili started early in music and studied piano, guitar and violin graduating from Conservatory of Music in Iran.

He worked in music for a while in IRIB the official radio and television in Iran. He released his cassette album Bahare Man (بهار من) in 1997, an instrumental music album where he played piano, guitar and violin. The album Fasle ashenai (فصل آشنایی) in 1998 was another great effort with a number of collaborations. The follow up Mosafer was also well received by the public. Aghili appeared also on screen with Pare Parvaz (پر پرواز) a best-seller in Iran for that year. Shadmehr Aghili also wrote the soundtrack for the film. He had also a lead role in Shabe Berahne (شب برهنه).

Aghili immigrated to Canada where he was signed to نوامیدیا. His first album in Canada was Khiali Nist (خیالی نیست) quickly followed by Doori va Pashimani (دوری و پشیمانی), Adam Foroush (آدم‌فروش) and Popcorn (پاپ‌کورن).

2009 saw the release of highly-praised Taghdir (تقدیر) on a new contract with Century Records. In 2012, he released Tarafdaar (طرفدار) on Avang Music.

Shadmehr Aghili is a versatile artist, violinist and musician Besides his prominent use of piano, guitar and violin, he also uses in some recordings the santur, the mandolin,[7] trumpet, harmonica,[8] keyboard, banjo, koto.[9] Shadmehr also remains active politically recording a track in 2010, conveying his support of the Iranian Green Movement recorded over background music, encouraging Iranian people to protest against their government and using music as a tool to get to freedom and liberty. In 2012 in a collaboration with singer Ebi, he released the anti-war "Royaye Ma" (A Dream) in support of World Vision USA and World Vision Canada.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------





ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1392 توسط مهدی

Mr and Mrs Jones very seldom go out in the evening, but last Saturday, Mrs Jones said to her husband, 'There's a good film at the cinema tonight. Can we go and see it?'

 

Mr Jones was quite happy about it, so they went, and both of them enjoyed the film.

 

They came out of the cinema at 11 o'clock, got into their car and began driving home. It was quite dark. Then Mrs Jones said, 'Look, Bill. A womans running along the road very fast and a man's running after her. Can you see them?

 

Mr Jones said, ‘Yes, I can.' He drove the car slowly near the woman and said to her, 'Can we help you?'

 

'No, thank you,' the woman said, but she did not stop running. 'My husband and I always run home after the cinema, and the last one washes the dishes at home!'

 


آقا و خانم جونز به ندرت هنگام عصر بیرون می‌رفتند، اما شنبه‌ی گذشته، خانم جونز به شوهرش گفت: امشب سینما یك فیلم خوب دارد. می‌توانیم برویم و آن را ببینیم؟

 

آقای جونز بسیار خوشحال شد، در نتیجه (به سینما) رفتند، و هر دو از فیلم لذت بردند.

 

ساعت 11 از سینما خارج شدند، رفتند داخل ماشینشان و به سمت خانه حركت كردند. (هوا) كاملا تاریك بود. در آن هنگام خانم جو گفت: نگاه كن، بیل. یك زن كنار جاده در حال دویدن است و یك مرد نیز پشت سر او در حال دویدن است.  می‌توانی آن‌ها را ببینی؟

 

آقای جونز گفت: بله، می‌بینم. او آهسته ماشینش را به سمت آن زن راند و به او گفت: می‌توانیم كمكتان كنیم؟

 

 آن زن گفت: نه، متشكرم. ولی توقف نكرد (همچنان به راهش ادامه داد). "من و شوهرم همیشه بعد از سینما به سمت خانه می‌دویم، و نفر آخر ظرف‌ها را باید بشوره


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هشتم مرداد 1392 توسط مهدی
If some days your dignity came down

don"t give up hope

because the sun every evening

sets to rise tomarrow"s morning

 

اگر روزگاری ، شأن و مقامت پائین آمد نا امید مشو ،

زیرا آفتاب هر روز هنگام غروب پائین میرود

تا بامداد روز دیگر بالا بیاید .


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1392 توسط مهدی
 

 ایا میدانید حرفbبرای اولین بار در املای عدد بیلیون بکار رفته است؟

word B first used in spelling billion number؟do you know the

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

ایا میدانید هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمهmonthهم قافیه نمیشود؟

do you know no word in English language does not rhyme with the word month

------------------------------------------------------------------------------------------------------

ایا میدانید چینی هایی که انگلیسی صحبت میکنند بیشتر از امریکایی های است که انگلیسی صحبت میکنند؟

do you know the number of chines who speak English more American who speak English

 

گرد آورنده : ثنا خانم


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سوم مرداد 1392 توسط مهدی
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  
قالب وبلاگ